ثبت لحظاتی از عمرم

رسیدم به مرحله افتخار کردن!

من امروز بی نهایت خوشحال بودم یه حس عجیبی که شاید بگم وقتی ویزا شدیم اینجوری خوشحال شده بودم!

دوست داشتم همون لحظه بنویسم که حس هیجان بالام تو جمله هام باشه که فرصت نشد! صبح تو اسکی بودیم که فسقلی رو همراهی کنم، تلفنم زنگ خورد و خبر خوبو گرفتم! 

وقتی تصمیم گرفتم برای این پوزیشن اپلای کنم هی تو ذهنم میومد که زیادی بزرگه! نمیشه! گند میزنی! جواب نمیده! ولی یه ور دلم گفت تو تلاشتو بکن حالا فوقش میگن نه! چهار هفته تمام خوندم خوندم خوندم و حتی مجبور شدم سه روز اخر رو مرخصی بگیرم و روز مصاحبه اعتماد بنفس خوبی داشتم! بماند که با این همه حساسیت دیر وارد مصاحبه شدم و اصلا یه جوری غیر پروفشنال شد چون تیمز خودم ادا دراورد و مجبور شدم لپ تاپ عوض کنم و با اسم همسرم وارد میتینگ شدم! یعنی افتضاح

ولی سریع خودمو جمع و جور کردم و بعد مصاحبه حس خوبی داشتم و همون لحظه به همسری گفتم مطمینم آفر رو میگیرم! تنها نگرانیم حقوق بالایی بود که پیشنهاد دادم و عین دیوونه ها همش سرچ میکردم ببینم رنج حقوقی این فیلد چطوریاست! هر چی بود گذشت و امروز با همون حقوق پیشنهادی خودم افر جاب دلخواهم رو گرفتم! 

من تو موقعیت های خیلی زیادی بودم که عزیزانم بهم میگفتن به خودت افتخار کن! شاید جالب باشه که بگم هیچ وقت تا حالا به اندازه امروز به خودم افتخار نکرده بودم! از نظر خودم واقعا ترکوندم و خوشحالترینمممممم

خیالم تقریبا از جاب راحت شد دیگه و نیازی نیست دیگه ایشاله جابجایی شرکت داشته باشم! 

یه کاری که کردم تو روزای خوندن مباحث جدید این بود که مثلا یوتیوب ها رو لیست کردم که چندتاشو باید نگاه کنم و جلوی هر کدوم نوشتم چند دقیقه هستن و هر بار میگفتم مثلا فقط سی دقیقه با هدفت فاصله داری و این شیوه تیکه تیکه خیلی موتیوم کرد که چیزای خوبی ببینم و بخونم و یاد بگیرم!

 

حالا باید در وقت مناسب با مدیرم صحبت کنم و بگم که از اول سال جدید نیستم! شروع کار رو دقیقا از اول سال نو اعلام کردم!

 

۲۰۲۳ خیلی دوست داشتم خیلی برام عزیز بودی و عزیز تموم شدی🥰

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

افتادن به جون لیست کارهای مونده

فسقلی خونمون برای بار سوم بود که قفسه سینشو نشون داد و گفت درد میکنه! اینجا هم سیستم پزشکی معروفی داره. ساعت ۳ بود راهی اورژانس بیمارستان قلب شدیم و ساعت ۳ نصفه شب کارمون تموم شد خداحافظی کردیم اومدیم و شکر خدا همه چی اوکی بود! فرداشم که من رفتم آفیس کار کنم چون سرم شلوغ بود و تو خونه نمیشد کار کرد و به همسری گفتم به مدرسه ایمیل بزنه که فسقل نمیاد. تا ۱۲ ظهر خواب بود بچه! 

دیگه همین بهونه ای شد بشینم وقت بوک کنم واسه چکاپای خودم که وقتی رسیدم به دکتر یه لیست دراوردم دونه به دونه گفتمشون چقدم تمرین کرده بودم اعضا احشام خانوما رو درست تلفظ کنم! دکتر هم آقا بود یه بخشایی از مرض ها مو گوش داد مابقی رو یه وقت دیگه دادن با دکتر زنان پیش برم! یه زنگ هم باید بزنم برا چکاپ ماموگرافی! 

این هفته رو کلا افیس بودم و خیلی خوشحالم که رسیدیم ویکند! خیلی هفته شلوغی داشتیم! یه روزشم که رسیدم خونه بدون عوض کردن لباسام یهو دلم خواست آشپزخونه بسابم! یعنی سابیدمممم نقطه به نقطشو تمیز کردم و واقعا حس قشنگی داشتم بعدش😀 انقدر که صبحش فسقل پاشده بود میگفت ما تو خونه جدید هستیم الان؟😄

امروزم پسرکم برا روز ممبرنس دی که واسه قهرمانای جنگشون هست سرود اجرا میکردن و قرار بود لباس سفید و شلوار سیاه بپوشن. بلوز رسمیش که اصلا تنش نرفت مابقی لباساش هم سفید خالی نبودن! پلیور کراپ منو پوشید و کانل اندازش شد! تو چطور انقدر بزرگ شدی بچه اخه! وسطای روزم قرار بود یه کار خودمو پیگیری کنم که انقدر هیجان داشتم براش پاشدم رفتم دوش گرفتم اومدم نشستم سرش! من کلا برای انجام هر کاری که برام مهمه قبلش میرم دوش میگیرم😁 و خوشحالم که انجامش دادم! نتیجه رضایت بخش بود تا ببینیم چی پیش میاد! عصرم مادر و پسری رفتیم h&m که آف بالایی داشت چندتا لباس خونه ای بگیره پسرکم و همه رو خودش انتخاب کرد و همه رو هم سفید!!! هر بار قفلیه یه رنگ میشه. چندماه پیش همه رو سبز گرفت! بعد کمدش کلا شد نارنجی! حالا هم سفید.

به طرز عجیبی این روزا خیلی میل به غذا در من موج نمیزنه😁 و این برام خیلی خوشاینده که داره عددهای ترازو رو جابجا میکنه!

 

عصر با خودم فک میکردم چه خوبه که من راحت رها میکنم و خیلی خودمو درگیر چیزی که باهاش راحت نیستم نمیکنم! باخودم گفتم این ویژگی مثبت منه. 

شما چه ویژگی مثبتی در خودتون میبینید که بتونین بهم بگیم؟ شنیدنش باعث میشه آدم فک کنه چه چیزایی رو نداره و میتونه روشون کار کنه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو

چیز میزای مختلف

دلم میخواست میشد بیشتر اینجا بنویسم

حتی دلم میخواد هر روزمو بنویسم که ببینم این روزا چطور میگذرن! شاید یه امتحانی بکنم 

نمیدونم چیا نوشتم قبلا چیا ننوشتم! خواهر دوستم ویزیتوری اومد اینجا که تبدیل کنه به ورک پرمیت! از اون آدمای باحال و پر انرژیه! تو تهران از کارش استعفا داده بوده و بیکری خودش رو داشته! و وقتی ما رو دعوت کرد دوستم از دستپخت خواهرش و اون کیکا و بیسکویت هایی که پخته بود هلاک شدم!!!! برام جالب بود با اینکه مجرده و میتونست پروندش ریسکی باشه سر دو هفته ویزا شده بود و وقتی رسید اینجا هم سر یک هفته ورک پرمیتش اومد😁

 

یه شبم که من دعوتشون کردم دور هم کلی پانتیومم بازی کردیم و واقعا حال داد! 

رفیقم به روش خیلی بامزه ای یه جاب خفن گرفته و عصر که برام تعریف میکرد واقعا از شنیدنش حس خوبی گرفتم! قبل دفاعش خیلی نگران جابش بود و سریع تونست این پوزیشن باحال رو بگیره! آفرین بهش!

امروز ماموریت داشتم برم نانایمو و دو ساعتی باید رانندگی میکردم و صبح زودتر دراومدم که به موقع برسم. صبونمم برداشتم تو راه خوردم. کل راه بارندگی شدید بود و اون وسطا برف هم اومد و یه حس خواب آلودگی هم داشتم که قشنگ چندباری به خودم بلند گفتم به خودت بیا وگرنه میمیری😆 و به خودم اومدم!

کار سایتم خیلی زیاد بود و تند تند انجام دادم که به موقع برگردم که متنفرم از رانندگی تو غروب و شب. برگشتم یه چایی ردیف کردم با پای سیب زدیم و کارای مدرسه بچه ها رو کردیم و کلی پای تلفن الاف شدم با چند نفر باید حرف میزدم. البته درستش اینه چند نفر باید با من حرف میزدن! هیچکدوم کار من نبود. پریدم بالا لباسای رو ریختم ماشین که از هفته قبل مونده بود.

فردا استادم دعوتم کرده با بچه ها بریم شام. تولد رفیق همسری هم هست که دوست داشت سوپرایزش کنه و همدستاش خیلی ضایع بازی داستان تولد رو خراب میکردن. براش یه سناریو چیدم گفتم همینو به دوستات بگو و هماهنگ شو و اجرا کن. 

این روزا کارای شرکت رو به هیچ جام نمیگیرم! نمیدونم شاید چون تو ذهنم به کار دیگه ای فک میکنم ولی همه وظایفمو به موقع انجام میدم تحویلشون میدم! یعنی کلا تو سیستم نمیتونی ددلاینی رو میس کنی وگرنه به فنا میری😁

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

و بالاخره PR

امروز صبح اکانتمو چک کردم دیدم آپدیت خورده و نیم ساعت بعد ایمیل پورتال رو گرفتم و پروسه پی آر ما تموم شد! فقط باید عکس بفرستم و کارتمونو برامون پست کنن.

چقدر شد؟ از زمان سابمیت مدارکم هشت ماه! 

 

ولی درستش اینه از زمان ورودم به کانادا دو سال

 

یا بهتره بگم از وقتی که تصمیمم رو گرفتم بیام کانادا چهارسال!

 

یا درسترش از وقتی تصمیم مهاجرتی گرفتم پنج سال!

 

در لحظه خوشحال شدم و تمام 

برگشتم سرکارم

 

ولی برای من امروز یه چیز دیگه ای مهم بود! بر ترسم غلبه کردم و اپلای کردم برای یه کار دیگه که تقریبا هیچی نمیدونم ازش و دارم تمرینش میکنم

تا وارد بازی نشم کسی باهام بازی نمیکنه! پس وارد میشم و میبینم بازی چطور پیش میره!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

خوشحالی صمیمانه برای یکی که به هدفش رسیده حس خوبی داره!

از روزی که من رسیدم کانادا که دقیقا الان میشه دو سال، آدم های مختلفی از من سوال کردن که چطوری مهاجرت کنن. خود این سوالا مشخص میکرد طرف چند چنده! 

یه همکار داشتم که دم اومدم رفتم کارای مرخصیمو پیگیری کنم. اونجا متوجه شد میرم کانادا. ازم پرسید چطوری؟ روشمو خلاصه گفتم. یک هفته بعد ازم سوال در مورد نحوه پذیرش گرفتن و این صوبتا کرد. اونم توضیح دادم. بعد رسیدنم سوال در مورد مدارک ویزا و نحوه رسیدن به اقامت در کانادا کرد! سوالاها کامل و مشخص بودن. یک سوال دقیق میپرسید یک جواب درست میگرفت! دیشب پیام داد که رسیدن کانادا! 

خیلی خیلی از شنیدنش خوشحال شدم. نمیدونم پوئن مثبته یا نه، ولی من خودمم این مدلیم! میرم میچرخم پیدا میکنم و فقط جایی که گنگ باشه رو با سوال کوتاه و واضح میپرسم! تو همون اداره چندین نفر هنوزم ازم سوالای مهاجرتی میپرسن در حد حالا خرج ماهانه چقدر میشه؟

یکی از دوستای همسرم جزو آدمایی بودن که من واقعا لقمه رو جویدم گذاشتم دهنش حتی چه رشته و کدوم دانشگاهو انتخاب کنه! الان بعد دو سال بازم سوالاش در این حده که توی کلاس میفهمیم استاد چی میگه؟! 

.

امروز به همکارم که تازه رسیدن کانادا زنگ زدم صحبت کردیم و یهوو پرت شدم یه دنیای دیگه! انگار یه آدمی که من یه جایی هر روز میدیمش و یه بخشی از زندگیم بود و اون ته ته های ذهنم بود یهوو پریده بود جلوم! یه حس عجیبی بود حتی همون به زبان ترکی حرف زدنمون! 

کلی هم تشکر کرد که کمکش کردم! و بازم سوالای قشنگ میپرسید به عنوان یه تازه وارد! آفرین بهش! 

.

اومده بودم یه چی دیگه بنویسم یهو یاد صحبتای عصرمون افتادم و همینو اینجا تعریف کردم. اون یه چی دیگه بمونه پست بعدی مینویسمش!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

لایف هک یا چگونه زندگی خود را هک کنیم که خوشحال و سعادتمند باشیم؟!

دیدین گاهی یه دیالوگی تو یه فیلمی میشنویم یا یه جمله ای تو کتابی میخونیم و با این که کاملا بدیهیه ولی از بس که بدیهی و روشنه خیلی به اهمیتش پی نبرده باشیم. اون لحظه که اون حرف رو از زبون یکی دیگه میشنویم با خودمون میگیم آره..... اوا آره ..... اوا راست میگه....

.

امروز خوندم که بهترین انتخابها که در الویت اول لذت بردن از زندگی هستند رایگان هستند و دومین انتخابها که باعث لذت بردن از زندگی میشوند بسیار گران هستند. عجب ترجمه مضخرفی کردم جمله رو....

بیشتر ماها چشممون دنبال اون گزینه دوم برای لذت بردن از زندگی هست و چشممون رو به روی همه چیزایی که رایگان هستن میبندیم و هزینه گزافی میدیم که لذت گذرا و آنی ناشی از گزینه دوم و گران را تجربه کنیم.

فیلم a million miles away رو دیدم و جزو فیلمای موتیو کننده بود که بدو و تلاش کن و آخر سرهم یه تشویق اساسی برای نقش اول فیلم. ولی چیزی که من دیدم از دست دادن تمام لذتهایی بود که میتوانست در انجام مشترک یه پروژه مدرسه با بچه اش ببره مثلا! فیلم soul از اون طرف در طرف متضاد این فیلم قرار داشت و چقدر تلنگر خوبی میزد که حتی از دیدن رقص یه برگ درخت هم میتوان چنان لذت برد که آرامش وجودت رو بگیره! مگه نه اینکه هدف غایی هر تجربه ای، گرفتن آرامش حاصل از اون تجربه هست!

من به شخصه یادم میره گاهی که این مسیر تلاش برای چیزی هست که لذتبخشه و مسیر رو زندگی کنم! رسیدن فقط یه لحظه هست و تمام! ولی مسیر بخشی از زندگی تو هستش! 

یادم باشه از گزینه های رایگان زندگیم غافل نشم! که رمز لایف هک همین هست و بس!

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو

چی باشه عنوان؟!

این روزا شرکت به شدت شلوغه! اصلا نمیفهمم چیکار میکنم. هزار بارم چک میکنم که شماره پروژها رو قاطی هم نزنم!

جواب امتحانم اومد و از اینکه پاس شدم خوشحال شدم راستش. فقط بخاطر اینکه حوصله دوباره امتحان دادن نداشتم! کامپتنسیم هم حاضره و مردد بودم که اختصاصی برای یه فیلد کنم یا جنرال بزنمش. اگه اختصاصی بزنم باید دوباره بشینم ادیتش کنم و حالشو و وقتشو ندارم! دلم میگه جنرال بزن بعدن اگه نیاز داشتی سوییچ کن اختصاصیشو بگیر.

دیگه اینکه دیروز رفیقم گفت بریم پیاده روی و رفتیم و خیلی طول کشیر برگردیم. چون دخترش اخراش خوابید تو کالسکه و مجبور شدیم دوباره راه بریم که بدخواب نشه.

امروزم که یکی از دوستام زنگ زد برم پروفایلشو با هم پر کنیم. دوباره دوستم زنگ زد بریم پیاده روی و گفتم یه ربع بعد میام. رفتیم در حد چهل و پنج دقیقه. ولی دیگه نمیتونم هر روز برم. با اینکه بهم حال میده هم راه میریم هم حرف میزنیم. ماشاله حرفای ما دوتا تمومی نداره اصلا. حالا بهش گفتم پنج شنبه ها شازده کلاس داره تو دانشگاه و میتونیم تا داخل کلاسه راه بریم. حالا فردا که پنج شنبست بهش میگم که فقط پنج شنبه ها باهاش میتونم برم. 

شازده یاد گرفته سوسیس و تخم مرغ درست کنه و الان گفت گرسنشه و رفته برا خودش درست کنه. حال میکنه حس میکنه بزرگ شده

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

هورمون خر

الان که نشستم اینجا خونه ساکته شمع ها روشن هستن و بوشون مستم کرده یه دمنوش بابونه با دوتا انجیر خشک رو میزه! دارم وبلاگی که اخیرا پیداش کردم میخونم و کیف میکنم خصوصا که سن طرف خیلی پایینه. حدودای سن برادرزادم. چرا مقایسه کردم؟ چون برادرزادم برای من بچه هستش! شایدم نمیخوام باور کنم که بزرگ شده!

 

صحنه قبلی ارامش الانم اینجوری بود که وقتی رسیدم خونه گرسنه بودم! دیدم پسرا نیستن و با تیشرت رفتن بیرون! مثل یه مادر فرخنده هودیشون رو برداشتم رفتم بدم بپوشن و دیدم چندنفری هم بیرونن که ما صلاح نمیدونیم پسرا همبازیشون بشن. ازشون خواستم بیان خونه. 

برگشتیم میزو جمع کردم و دیدم شازده استامبولیشو نخورده! دیشب ازم خواسته بود واسه نهار امروزش استامبولی داشته باشیم که وقتی برگشت بخوره! چرا یهو حس کردم مثل یه اتشفشان عصبانیم؟!!! پریدم بالا تا اروم شم. پنج دقیقه موندم تو تخت اومدم پایین شام سبک ردیف کردم. پسرا بعد شام رفتن بالا. صدای بازی شون و کل کل کردناشون میومد. از همسری خواستم برن بالا.

خونه ساکت شد شمع روشن کردم دمنوش ریختم و نشستم پای وبلاگ!

 

یادم افتاد نزدیک پریودم و اعصاب ندارم!

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

پاییز قشنگ

نمیدونم چرا بازدهی من ربط مستقیمی به فصل داره. پاییز میشه جون میدم واسه کار! شاید بخاطر عادته که این همه سال این فصل درس و مشقمون شروع میشد. خب بعد امتحانم که حس کردم سبک شدم و البته هممون میدونیم که فقط حس روانی داره وگرنه که قبلشم همچین نمیخوندم!!! نشستم یه جدول عادت هم درستیدم و راستش سخت هم نگرفتم که حتما همه رو انجام بدم ولی همینکه هر کدومو انجام میدم تیک میزنم تشویق میشم اون یکی کار رو هم انجام بدم.

روزای هفته حتما با بچه ها کار مدرسه انجام میدم. ویکندها ولی آزادن! که اونم چون هر دو روزش کلاس دارن میریم بیرون نصف روزش میره. اینم بگم که اینجا اصلا خبری از مشق و کار مدرسه تو خونه نیست ولی من خودم انتخاب کردم که کمی باهاشون کار کنم و هدفم اصلا نیست که درس یاد بگیرن چون همه چی تکراریه براشون میخوام فوکوس کردن مستمر رو یه کاری رو یاد بگیرن و صد البته که یه تایم خوبی هم با هم میگذرونیم. این فیلمای کوتاه خصوصا تو یوتیوب تاثیر خیلی خیلی بدی رو ذهن و تمرکز بچه ها میزاره و بچه ها نمیتونن بیشتر از چند مین رو یه کاری بمونن. خیلی فاجعست اگه همینطوری بخوان وارد دبیرستان یا دانشگاه بشن! حالا من تلاشمو میکنم ببینم چطور پیش میره. و اینکه متوجه شدم چقدر تخته وایت برد رو دوست دارن و بجاش نمیخوان مداد دست بگیرن پای کتاب بشینن! منم راحتشون گذاشتم رو تخته با هم کار میکنیم همینکه یه نیم ساعت یه ساعت مستمر سر کارشونن برای من عالیه! 

یکی دیگه هم قرص بیوتین بود که مرتب نمیخوردم و دیدم همیشه با موهام بساط دارم یکی خریدم با ریوهای خوبی که خورده بود و جالبه چقدر تاثیر داشت رو رشد موهام و قطع کردن ریزشش. اینم رفت رو جدول عادت

ورزش رو از رو اپم حرکات کششی رو شروع کردم و تا جایی که صبحا وقت کنم قبل بیدار شدن بچه ها انجامش میدم و باید اعتراف کنم همیشه مستمر نبوده ولی از هیچی بهتره

رفیق جان هم از ایران برگشت و چقدر دخترش بزرگتر شده! معلومه که کلی گز و یه ظرف خوشگل اصفهانی نصیبم شد! دمش گرم

و اینکه دیروز و امروز سرم خلوته سرکار نموندم خونه و اومدم افیس که بشینم کارای کامپتنسی رو تموم کنم. دیروز خیلی اهمال کاری داشتم ولی امروز رو کاغدم نوشتم که هر ساعت کدوم بخشو تموم کنم.

اومدم اینو بنویسم اینجا برای خودم داشته باشم که صحبتم طولانی شد. تو یوتیبوب آهنگهای مخصوص کار یا مطالعه که یکساعته هستن رو پخش کردم برای هر یه ساعت کاری که در نظر گرفتم. فعلا نتیحهرضایتبخشه برم ادامه بدم ببینم به کجا میرسونم و قطعا قبل اینکه برم خونه اپدیت میکنم اینجا رو که خودمو مجبور کرده باشم تموم کنم برنامه ای که برای امروزم گذاشتم.

خصوصا که از هفته بعد کل روزام پره و هیچ وقت خالی ای تا اخر اکتبر تو تقویم کاریم ندارم!!!!!

 

پی نوشت:

چقدر خوشحالم که یه ساعت یه ساعت نشستم پای این غول بزرگ و تقریبا تمام شد. فقط یه بندش مونده که اونم شب تو خونه مینویسم. زودتر در میام از شرکت چون باید برم کتابخونه و کتابایی که فسقلی هولد کرده رو بگیرم. دیگه میمونه به ریویو و ادیت نهایی که بفرستم برا ولیدیتور. این هفته به خودم قول میدم که تموم شه بره پی کارش.

هوا هم که عالیه شاید بتونم با رفیق جانم یه پیاده روی هم برم.

شازده هم سر کلاس شنای امروزش انگار از چیزی ناراحت بوده معلمش ایمیل زده اطلاع داده اونم باید در نظر بگیریم که بشینیم با هم بحرفیم ببینیم چی بوده جریان.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو

امتحان عجیب غریب

امروز امتحانمو دادم نمیتونم بگم خوب خونده بودمش ولی در حدی که میتونستم وقت بزارم براش وقت گذاشتم.برای اولین بار بود که تو امتحانی همچین حسی داشتم که باید سوال رو تفسیر کنم و جواب بدم! کار بچه های حقوق خیلی سخته! همیشه عمر دودوتا چهارتا کردم و سوال رو فقط بر اساس منطق و جبر حل کردم. حالا نشسته بودم سوال رو تفسیر میکردم اونم سوالایی که توش کلمات حقوقی داره و هر کدوم واسه خودشون یه بار معنایی و عواقبی جداگانه ای دارن! نمیتونم بگم خوب بود نمیتونم بگم بد بود فقط باید منتظر باشم ببینم نتیجه چطوری میشه!

امسالو برا خودم شل میگیرم فوکوسم فقط رو کار بچه ها خواهد بود. از امروز کارای مدرسه و جانبیشون رو با هم شروع میکنیم. کلاساشونم دیگه خودم میبرم که یه تایم خوبیه واسه با هم وقت گذروندن! 

دلم یه تمیزکاری اساسی خونه میخواد ولی بدنم یاری نمیکنه😆

دیگه اینکه امیدوارم دیگه اینستا رو نصب نکنم. عجب محیط سمی و وقت تلف کنی ای داری. فعلا در ارامشم و ایشاله که نرم سراغش. 

هی یادم میافته چقد روزای اول کرونا رو دوست داشتم فقط و فقط چون برنامه هامون مشخص بود و فقط مال خودمون بودیم و همین کنارل رو روزهامون و برنامه هامون و روابط خودمون چقدر حس خوب مداد که هنوزم بعد دو سه سال شیرینیش تو ذهنمه! حالا میخوام شبیه سازی همون روزا رو بکنم ببینم حس خوب ها بر میگردن یا نه!

پروژه جدیدم اینه که بالای زانوم چربی داره و باید روش کار کنم😆

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو