ثبت لحظاتی از عمرم

از اون حسای بچگانه که بعدا ببینم دیدم چیه بهش!

عنوان پست کل مطلبو برام یادآوری میکنه!

من تو تیمی کار میکنم که بخاطر فشار و ریسک و چالشای بزرگ پروژه دوتا از،مهندسا از تیم خارج شدن و فشار کار افتاد رو دوش من و همکارم و کمک فکری لیدرمون. این اواخر بابت مسآله ای زمان خیلی برامون حیاتی بود و باید کاری رو انجام میدادیم. وقتی هم تیمیم به لیدر گفت ما خسته ایم و فردا شروع میکنیم و کار رو بزرگ نشون داد تعجب کردم که چرا جمع بست حرفاشو. در هرصورت این موضوع به صورتی پیش رفت که من شروع کردم کارو و هم تیمی اون روز رو مرخصی گرفت از،ناراحتی.تنها هدفم هم کمک به پروژه بود. قطعا تنها هدف هم تیمیم هم کمک به پروژه بود که میگفت استراحت کنیم و رفرش کارو شروع کنبم. ولی زمان منبع محدود ما بود و من از لیدر دستور گرفتم کارو شروع کنم. روز بعد کار رو ارایه دادم که ریو بشه چون تنها انجام داده بودم حتما خطا داشت.

خطای کار رو به نحو بدی تو گروه اعلام کرد که متوجه شدم سعی داره ناراحتیش رو نشون بده. ولی خب روش درستی نبود و اصلا از نظرم حرفه ای نبود این حرکت. منتها درسی که یاد گرفتم اینه آدما و رفتارهاشون قابل پیش بینی نیست خصوصا تو شرایطی که خشمگینن. تیم تو کار مهمه و همیشه باید سعی کنم تو کار با تیمی که باهاش کار میکنم هماهنگ باشم هم برای پیشرفت پروژه هم برای تمدد ارامش جو پروژه. به هیچ وجه در مورد آدما تو کار حرف نزنم و اسم نیارم. 

بعد این همه سابقه به نظرم تجربه و بلدی،فقط به مسایل تکنیکال نیست. مسایل تکنیکال رو میشه یاد گرفت. به رفتار حرفه ای هست که فقط،و فقط،با زمان و سالها و مکانهایی که کار کردی کسب میکنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو

بر عهد خود پایبندیم!

تبریک به خودم که میشد دیشب تو کار غرق شد. راس پنج و نیم میتینگ تموم شد پیام دادم فردا ادامه میدم کارو. و واقعا از تصمیمی که گرفتم خوشحالم. امیدوارم پابرجا باشه.

مدرسه پسرا رو بخاطر عوض کردن خونه جابجا کرده بودیم. دیروز،معلم شازده برگه هایی که اول سال به بقیه بچه ها داده بود رو فرستاده بود خونه. اینکه دقیقا نوشته بود تو هر درس چه تاپیکی رو میخوان کار کنن و هدفشون امسال برای،بچه های کلاس چیه عالی بود برام و جدید. تو مدرسه قبلی همچین خبری نبود. بین برگه ها از بچه ها خواسته بودن یه نامه به خودشون بنویسن واسه سه سال بعد که میدل اسکول تموم میشه و وارد دبیرستان میشن. ازشون خواسته بودن در مورد شرایط الانشون بنویسن. حس هاشون حتی محل زندگی و اتاق و میخوان به کجا برسن. نامه رو تحویل مدرسه میدن و سال آخر میدل اسکول بهشون برمیگردونن.

شازده رفت اتاق نامه رو بنویسه. اخراش اومد بیرون و انگار ناراحت بود.نشستم کنارش ببینم مشکلی پیش اومده که شروع کرد با بغض حرف زدن که دلم برای مدرسه قبلی تنگ شده. برای دوستام تنگ شده.حتی به یکی از دوستام قبل سال نو ایمیل زدم و هنوزم جوابمو نداده. بغلش کردم و بهش حق دادم و اعتراف کردم منم دلم برای محله قبلی و خیابونایی که راه میرفتیم تنگ شده. بعد نشستیم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. پیشنهادش این بود که به مدرسه بگم یه هفته نمیتونه بره و اون یک هفته رو بره مدرسه قبلیش. اینجا بود که فهمیدم اوضاع داغونه. بهش گفتم اعتراف میکنم اشتباه کردم مدرستو جابجا کردم.نهایتش این بود که صبحا و ظهرا خودم رانندگی میکردم و میبردم میاوردمتون. یه کم بهتر شد حالش. بهش پیشنهاد دادم باید بیشتر بریم اطراف خونه خاطره بسازیم. آدما با خاطراتشون زندن. خاطرات هویت ما رو میسازه.به خودت زمان بده. تو مدرسه هم خاطره میسازی و دوستای خودتو پیدا میکنی. بعدم رفتیم کلاب های مدرسه رو دیدیم تو وبسایت و یکیشو که مال ادونچر بود انتخاب کرد ثبت نام کنه. هر هفته یک روز،بچه ها رو میبرن یه جایی تو جزیره که اطرافو کشف کنن. صبح فرمشو پرینت کردم و ظهر بردم دادم مدرسه. امیدوارم جا داشته باشه و شازده هم بتونه بره.

شب که نامه شازده رو میخوندم دیدم در مورد حس هاش نوشته و رسیده بود به اونجا که دلش برای مدرسش و دوستاش تنگ شده. فهمیدم دلیل فوران احساسات دیشبش چی بود. الهی بچه نازنینم.

 

برای خودم تکرار میکنم! هیچ وقت برای مسایل مهم حسم بهم دروغ نمیگه!،دید خانوما و مادرا با دید آقایون و پدرا متفاوته.ماها جنبه های متفاوتی از یک موضوع واحد رو میبینیم. وقتی خونه رو خریدیم حسم گفت مدرسه بچه ها عوض نشه. اصلنم بهش فک نمیکردم. همسری نظرشون این بود که سخته هر روز ببری بیاری. نمیرسی. اون تایم رو میتونی به کارای دیگت برسی. بهتره با محله مچ شن و دوستای مدرسشون تو محله خودشون باشن. از خیلی جهات حق داشت. من سختی خودمو در نظر،نگرفتم ولی اینکه دوستای مدرسه از محل زندگیش دور باشن برام مهم بود. ولی چیز،مهم تر حس بچه ها بود.هر چند که با خودشون برای تصمیم نهایی مشورت کردیم. فسقلی که کلا عاشق تنوعه و ذوق داشت بره مدرسه جدید و هنوزم عاشق مدرسه جدیدشه. ولی شازده همون موقع هم با تردید قبول کرد و اعتراف میکنم اشتباه کردم. 

 

امروز به همکارم مشورت خرید خونه میدادم و حس خوبی داشتم که میتونم کمکش کنم. اسم شرکت الانم رو از،زبون این همکارم شنیدم.وقتی اینجا جاب گرفت منم تصمیم گرفتم اپلای کنم براش. اون هیچی نمیدونست از تصمیم من و من خودم تصمیمم این بود که بهش چیزی نگم و نهایتا جاب رو گرفتم و میتونم بگم نقطه عطف زندگی من تو کانادا بود. کاری که دوسش دارم و درامدشم خوبه. برای همین که فقط،اون تو ذهنم اسم این شرکتو انداخت منم دوست داشتم کمکی براش کرده باشم. ایشاله که یه خونه توپ پیدا کنن و بخرن. 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مینو

قشنگی لحظات معمولی

صبح در کمال ارامش و بدون عجله بیدار شدیم 

یه آفتاب قشنگی بود که نگو

دیدم تو گروه هایک برنامه گذاشتن واسه ساعت ۱۲

صبحانه املت خوردیم و سریع یه جمع و جور کردیم همسری هم‌جارو زد بطریمونو پر کردیم که بریم هایک. دیدیم زدن کنسل شده.

خودمون رفتیم دور تتیز لک رو هایک کردیم. عالی بود. دلم تنگ شده بود. هر لحظه راه میرفتم میگفتم آخیشش خوب شد اومدیم. طبیعت اصلا منو به وجد میاره. هوا با اینکه آفتابی،بود ولی چون داخل جنگل بودیم و نزدیک آب سوز،سرما داشت که با راه رفتن حل شد. 

بعدش رفتیم کاسکو خرید و همونجا نهار خوردیم. هیچی،سبزیجات نگرفتیم که بریم مارکتی که یکی از بچه ها معرفی کرده.

چقدر کیف کردیم اونجا. چقدم حس بازارهای ایرانو داشت برا خرید میوه و سبزیجات. در حدی که چند دسته سبزی هم گرفتیم که بتونیم سبزی خوردن دلشته باشیم. قیمتا عالی. کیفیت هم بالا. جو مغازه هم مخشر. دیگه شد پاتوقمون. برگشتنی رفتیم هیلساید مال هم قدم زدیم و دیگه نا نداشتیم برگشتیم خونه غروب بود. آسمون یه صورتی قشنگی بود که نگو. سریع با همسری بادمجون سرخ کردیم. سیب زمینی هم همینطور. سبزیا رو شستیم و واسه شام بادمجون گوجه سیب زمینی سرخ شده با ماست موسیر و سبزی خوردن زدیم. این غذا رو ما خیلی دوست داریم. یاد روزای اول ازدواجمون میافتیم. اینو درست میکردیم و بعد پیاده میرفتیم سر خیابون نون تافتون میگرفتیم و در حد مرگ میخوردیمش! هنوزم همون مزه رو بهم میده.

بعدم نشستیم قهوه پدری دیدیم. با بچه ها کارت بازی کردیم. میوه خوردیم. بازم بازی. بعدشم کتاب و دوش و لالا.

من از پسرا همیشه میپرسم که چیزی هست تو ذهنتون که نگرانتون میکنه؟ 

امشب که قبل خواب با شازده حرف میزدم از خودم همین سوالو میپرسید. چند وقت پیشا هم مدم پایین بود و شازده متوجه شد. تو اتاقم بودم که اومد گفت میخوای بغلت کنم؟ گفتم آره. بعدش گفت وقتایی که ناراحتم سعی میکنم به چیزایی که دارم و خوشحالم میکنه فک کنم شما هم همینکارو بکن حس خوب بگیری. تو دلم گفتم قربونش بشمه خودمه.

اون روزی که مدم پایین بود نشستم تنهایی فیلم درخت گردو رو دیدم و چقدررر هم گریه کردم باهاش.‌همین گریه چقدر حال دلمو خوب کرد. یه وقتایی واقعا باید آدم خوودشو بغل کنه و ناز خودشو بکشه.

دیگه اینکه انقد فشار و استرس پروژه فعلی بالاست که یکی از هم تیمی هام سر یه موضوع مسخره ناراحت شد. 

دو روز بعد که ارومتر بودیم باهاش حرف زدم.‌خوشحالم انقدر شجاعت دارم و انقدر روابط برام مهمه که همیشه اینکارو میکنم. نمیتونم تحمل کنم یکی از من ناراحت باشه. خودشم بعدش عذرخواهی کرد که نباید مسایل کار رو شخصی قلمداد کنه و ناراحت شه. خلاصه که اوضاع اروم شد و این به نفعه تیمه تو این بل بشوی فعلی پروژه. خدا هفته بعد رو به خیر بگذرونه که در قراره در لحظه حساس کنونی معروف باشیم!!!! ویکندو فقط،استراحت و لش دارم که برا هفته پیش رو انرژی داشته باشم. با خودم عهد کردم بعد ۵ کار نکنم. 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

ماه اول سال جدید

چند باری خواستم بیام بنویسم و اصلا نمیدونستم چی باید بگم! پست قبلی رو هم نخوندم تا کجا نوشتم.

 

شب سال نو دعوت بودیم خونه دوستمون. هفته قبلشم اونا اینجا بودن برای کریسمس. بعد مدتها همو دیدیم و متوجه شدیم‌پسرامون چقدر بزرگتر شدن و چقدر بهتر با هم کنار میان و بازی میکنن.

این روزا چندباری مهمون داستیم. چندباری مهمون دعوت کردیم و چندباری هم دعوت شدیم. محله های اطرافو خیلی نشده پیاده بچرخیم در حد مراکز خرید و مدرسه و البته کتابخونه که عشق بچه هاست. 

روتین قشنگی ساختیم. صبحا همسری زودتر از ما میرن سرکار. ما هم سه تایی در میاییم. من و فسقل تا سر خیابون هم‌مسیر هستیم و با هم میریم و حرف میزنیم و بعدش هر کی راه خودش. گفته بودم فک کنم افیس خیلی نزدیک خونمونه و پیاده میرم افیس و ظهر وقت نهار برمیگردم خونه تا قبل رسیدن پسرا خونه باشم و آشپزی کنم برای شب.

تصمیم گرفتم امسال کتاب انگلیسی زیاد بخونم و تنها رمز موفقیتش اینه که موضوعش مورد علاقم باشه. موضوع مورد علاقه این روزای من پروش کودک و نوجوان هست و برنامم اینه بتونم ماهی یه کتاب تموم کنم. 

تا الان دوتا خوندم و داشتم فک میکردم همیشه یه دفترچه کنارم باشه نکاتشو بنویسم. 

یکشنبه ها پسرا میرن کلاس شنا. من و همسری هم میریم میشینیم تماشا. بعدش دوست دارن بمونن تو آب و ساعتها کیف میکنن اونجا. این سری کتابمو بردم و خیلی خوب بود اون تایم رو استفاده کردم.

امروز دل تنگ بودم. دلتنگ همه چی. سر کار بلبت سابمیت پروژه شلوغم. باید یاد بگیرم دم سابمیت همینه و خودمو نکشم! دیشب دسر خوابیدم و کلا منگ بودم دلم خواست بپرم دم ساحل. دم دستم نبود. خونه قبلی اقیانوس دم دستم بود. و چقدددد برام ارامبخش بود نگاه کردن بهش. واقعا هم مثل اسمش میمونه. آرام! حتی یکبار هم موجشو ندیدم. بعدم دلم خواست مامانم بود یا زنگ میزدم خواهرم بیاد پیشم یا اینکه با برادرم برم بیرون. دیدم نمیشه اینجوری. پاشدم رفتم اتاق بچه ها با همبازی کردیم. بعدم انار خوردیم و یه کمی حرف زدیم و موسیقی گوش دادیم و پسری برامون ویلون زد حالم جا اومد. زندگی همینه. همین لحظه ها. مقصدی در کار نیست. ارزش لحظه رو گرفتی و واقعا لذتشو بردی اون وقته که میتونی بگی زندگی کردی!  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو

خونه جدید

خب ما جابجا شدیم و همه کارهامونم خودمون کردیم. و باید بگم قشنگ مثل دوتا آدم تیر خورده شدیم و دقیقا روزی که همه چی هم جمع شد دوستم اومدن ویکتوریا دو شب بمونن خونمون. ما که خیلی خسته بودیم ولی خیلی دوسشون داریم و خیلی باهاشون بهمون خوش میگذره و خیلیم باهاشون راحتیم.

وقتی اومدیم این خونه رنگ کابینتا رو اصلا دوست نداشتم. از طرفی واقعا نمیخواستم تو این شرایط هزینه زیادی بکنم براش. ذوق خونه جدید رو هم داشتیم. با همسری چندتا فیلم یوتیوب دیدیم و در کابینتا رو دراوردیم روشون ابزار لازم رو زدیم و رنگ هم خریدیم زدیم و دستگیره هاشم عوض کردیم. 

یخچال هم چون بزرگتر از فضای یخچال موجود بود مجبور شدیم یک سری از کابیتا رو حذف کنیم. و چون من مرض تقارن دارم کابینتای سمت دیگه پنجره رو هم حذف کردیم که متقارن باشه. اولش خواستم اون دیوارو سنگ بزنیم مثل سنگ بالای شومینه ولی لحظه آخر پشیمون شدم و همون رنگ کابینتا رو زدیم دیوار و دوتا شلف چوبی هم نصف کردیم و نتیجه فراتر از انتظارمون عالی شد! باورم نمیشه همچین کاری تونستیم بکنیم.

خونه به شدت دنج و راحته و خیلی خیلی دوسش داریم. تقریبا همه چی سر جاشه جز وسایلی که فعلا استفادشون نمیکنیم و تو باکسای خودشون تو انبارین تا بعدن سر فرصت مرتب کنیم. 

بابت پروژه ای که دستمه مرخصی نگرفتم یعنی فک کردم اخلاقی،نیست. هم تیمی هام یکیشون کلا یک ماه آف گرفت از کار. یکیشون کلا از تیم دراوند. اون یکی هم کریسمس رو مرخصی گرفت! من موندم و اخلاق کاریم و لیدر تیم! 

مهمونام اینجان و من فردا کار میکنم. 

یه خبر خوبی که این هفته داشتیم در مورد جاب همسری بود که واقعا جزو چیزایی بود که بی نهایت شنیدنش خوشحالم کرد. از خوشحالی همسرم بیشتر ذوق داشتم!

2024 قشنگ داره تموم میشه!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

فصل جدید بگیم؟

همه وسایل خونه رو تمیز کردیم و همشون پک شدن تو باکسا

خونه پر از جعبست

امروز روز آخره و عصر میریم خونه جدید

فقط منم و یه میز کارم و مانیتورای بزرگ و لپ تاپ

اطرافم پر از باکسه و صدا اکو میشه

دیشب چهارتایی نشستیم به اولین روزی که رسیدیم به این خونه فکر کردیم

چقدر برامون شیرین بود دخلش

چقدر پنجره ها و ویوش قشنگ بود

چقدر از پشت پنجره ها آهو و سنجاب و طاووس دیده بودیم

 

بهترین روزامونم با هم مرور کردیم

 

امروز رو کار میکنیم هم من هم همسری

چون عصر قرار کلیدو تحویل بگیریم

 

در یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم همون لحظه که کلیدو گرفتیم جابجا شیم

خونه اماده سکونته یه تمیز کاری سطحی میخواد که همین امروز انجامش میدیم

وسایل اشپزخونه رو هم گفتم فردا صبح بیارن که امروز،فرصت داشته باشیم کمی نظافت و جمع و جور کنیم

 

هر چهارتامون ذوق خونه جدیدمون رو داریم 

خصوصا که مصادف شده با سال نو!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مینو

موتور روشن...

چند روزیه که گوش شیطون کر همتی کردم و کنترل روزهامو گرفتم دستم. صبحا با همسری بیدار میشم که میشه شش و نیم. میپرم پایین نرمش نیم ساعت. نیم ساعتم وزنه. دو روز اول کل بدنم به فنا رفت. بسکه فاصله انداخته بودم بین ورزشام. اسکرین بچه ها بازم محدود شد به قوانین خونه. 

هفته پیش رفتیم وسایل برقی اشپزخونه رو سفارش دادیم که امیدوارم به موقع بیاد. 

این روزا کتاب زیاد میخونیم. هر چهارتامون. جالبه که بچه ها میبینن ما کتاب میخونیم خودشونم کتاب میگیرن دست. 

عشق میکنم از حرف زدناشون خصوصا شازده که قشنگ معلومه بزرگ شده. مدرسه فعلیشون عالیه و یه پیشرفتای خوبی میبینم تو شازده. امیدوارم مدرسه جدید هم همینقدر خوب باشه.

چهارشنبه شبا فسقلی کلاس داره و اون تایم انقدر خونه خلوت میشه منو همسری یه برنامه ای که خودمون دوست داشته باشیم رو نگاه میکنیم. وقتی اکنون سروش صحت رو زدیم قشنگ پرت شدم به عصرای خونمون که صدای کتاب باز پخش بود تو خونه و من شام میپختم و پسرا تو حیاط بازی میکردن. خیلی خیلی حس خوبی بهم داد. مهمون برنامشونم خیلی خوب بود. من هیچ مصاحبه ای از علیرصا قربانی ندیده بودم و چقدر با شخصیت بودن و کلامشون شیوا. کلا حال کردیم با برنامه.

بعدم که نشستیم کیک و چایی زدیم و شازده همه رو به چالش کشید که همدگه رو توصیف کنیم. حتی از من و همسری خواست که پدر و مادرمون رو هم توصیف کنیم‌.

حرفایی که در مورد من زد رو خیلی دوست داشتم و از اینکه همچین دیدی از من به عنوان مادرش داره ته دلم قرص شد. کی تو انقدر بزرگ شدی بچه من آخه!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

شور زندگی با بوی وایتکس

امروز مچ خودمو گرفتم که چطور روزهامو این چند وقته هدر دادم. درگیر انتخاب چندتا چیز برای خونه جدید بودم و نمیدونم چرا اینقدر حساسیت به خرج دادم. کلا سالهاست که راحت خرید میکنم. مشکل اینه یا صندلی اوکیه میزش نیست. یا صندلیش کمتره! یا رنگی که میخوام نیست یا کلا موجود نیست یا اینکه به کانادا دلیوری نیست! عصر دیدم چند ساعته مداوم دارم تو سایت فروشگاهها مبچرخمو مچ خودمو گرفتم و نهایت یکی که به نظر میرسید بد نباشه رو تو دلم نهایی کردم و بستم گذاشتم کنار.

ویکند قبلی یه بخشی از جمع و جور ها رو کردیم. از اتاق پسرا شروع کردیم و خودشون کمک کردن حجم اسباب بازیا بازم کمتر شه. کلی هم لباس اضافه از کمدها دراومد. همه رو بردیم انداختیم تو باکس دونیت‌. بعدشم کمدای خودمون و لباسایی که تو روزای پیش رو نمیپوشیم رو بسته بندی کردیم و جمع کردم.

مبلارو کلا شستم. فرش اتاق کار و فرش اتاق بچه ها رو هم شستیم. همه ملحفه ها رو انداختم ماشین. همسری هم پتوها رو برد بیرون لاندری. و خونه قشنگ بوی گل میداد. این ویکند هم شروع کردم اتاق کارمو جمع کنم که نصفه نیمه موند. فک کردم کارهامونو اروم اروم بکنیم که روزای اخر درگیر نشیم و همه چی بهم نریزه. من کلا ادم وسایل جمع کنی نیستم برعکس همسری و فسقلی خونه که از کوچک ترین چیزشون نمیتونن بگذرن. سعی میکنم بازم سبک تر شیم و این همه وسیله دور خودمون جمع نکنیم. از شلوغی بیزارم. این مدت بخاطر کارای خونه و کارای شرکت، حس میکنم پسرا خیلی از برنامه های منظمشون رها شدن. کلاساشون رو میرن بدون تمرین. کارای مدرسه که با هم انجام میدادیم هم کنسل. و تازه دست به اسکرین شدنشون هم روزانه شده! بازم مچ خودمو گرفتم که انقدر حاشیه ها رو نزار تو الویت کارات. 

خلاصه که امشب از این تصمیمای این مدلی گرفتم که از فردا کنترل زندگی رو بگیرم دستم باز. 

روتین منظم پوست و موهام خیلی تاثیر مثبت داشته و موهامو میتونم بگم که دبگه بلند محسوب میشه بعد قرن ها! و وزنمم که مدتها بود رو ترازو نرفته بودم و امروز صبح دیدم طبق رواله و حتی یه کوچولو کمتر از انتظارم و خدا رو شکر این یکی استیبل شده دیگه! شاید بعدا بخونم بخوام بدونم وزنمو و تو محدود ۵۲ تا ۵۳ هستم! 

این روزها که دارم وسایلو مرتب و تمیز میکنم حس و شور زندگی رو حس میکنم. دلم برای همه این کارا تنگ شده بود. دلم حتی برای بوی وایتکس تنگ شده بود! خیلی وقت بود از این کارای این مدلی نکرده بودم. 

فردا بچه ها رو بردارم بریم این اطراف حسابی راه بریم و از روزای آخر محله های این اطراف لذت ببریم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

خبرای خوب حتی اگه دلیلش دردناک باشه!

خبر خوب اینه که دیگه عمرا بلیط جشنایی که گروه ایرانی میزاره رو بگیرم! دلیل دردناکشم اینه که بعد سه سال و اندی که اینجاییم امشب تو جشن ایرانیا قشنگ یاد همه اون رفتارهای خاص افتادم که فقط تو ایران تجربش کرده بودم. اصلا یادم رفته بود همچین منش و رفتاری هم ممکنه وجود داشته باشه! و طبق معمول خوشم میاد با همسری هر دو به هم نگاه کردیم و هر دو با هم تصمیم گرفتیم آخرین مراسم این مدلی باشه که میاییم و زودتر هم پیچوندیم زدیم بیرون! این از خبر خوب اول!

 

خبر خوب دوم اینه که ما یه خونه خریدیم! و تصمیم داریم جابجا شیم به خونه خودمون! و این روزا درگیر کارای اون هستیم و اگه همه چیو به موقع انجام بدیم قبل سال نوی میلادی جابجا میشیم. کلی براش هیجان داریم! 

خریدشم که کاملا انتحاری بود! یه مدتی بود دنبال خونه بودیم تا این که این خونه رو بعد از انتخاب نهایی خونه آخری که پسندیده بودیم دیدیم! ظرف یکساعت خونه رو دیدیم، پسندیدیم، آفرو دادیم و فرداش آفر اکسپت شد! بماند شبی که میخواستیم آفر بدیم تصمیم گرفتیم رقم بالاتر از قیمتی که رو خونه بود رو بدیم چون واقعا خونه به دلمون نشست. هر چی که از یه خونه میخواستیم رو داشت و مطمین بودم که روز بعدش آفر رو میگیریم! 

دلم میخواد وسایل برقی اشپزخونه رو کلا عوض کنم و نو باشه حالا که خونه خودمونه و حس تازگی داشته باشه. یه کوچولو هم تغییر کابینت خواهیم داشت که دلخواهمون بشه. 

و برسه بهار و بیافتیم به جون حیاط خوشگلش! 

خونه جدید به محل کار من خیلی نزدیکه و تو خیابونیه که وقت نهار اونجا قدم میزدم. ولی از مدرسه ها بچه ها دور میشه و باید عوض کنم مدرسشون رو. ولی از اونجایی که اصلا و ابدا نمیخوام تاثیری رو بچه ها بزاره احتمالا تا اخر سال خودم ببرم و بیارمشون که وسط سال جابجا نشن. فعلا تصمیمم اینه تا ببینم چطور پیش میره.

اینم خبر خوب دوم!

 

خبر خوب سوم، شازده کلاس فارسیش رو شروع کرده و به شدت علاقه داره و این روزا قشنگ میخونه و میتونه فارسی هم چت کنه! یک مادر خر کیفم من! 

فسقلی هم یه معلم شطرنج از ایران داره و وقتی صداشو تو کلاس میشنوم که همه تلاششو میکنه فارسی حرف بزنه ذوق مرگ میشم! تصور کنید این بچه تنها حرف زدن فارسیش با ما فقط کلمه " سلام" هست. امیدوارم دلیلی باشه حداقل فارسی حرف زدنش پیشرفت کنه.

 

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مینو

قدرت کلمه

امروز تو جلسه هفتگی شرکت یکی از لیدرهای خفنمون که از شانس خوبم باهاش تو پروژه جاری کار میکنم قرار بود یک نفر رو نامینیت کنه و در موردش حرف بزنه و بگه چرا نامینیت کردم به عنوان پلیر. پروژه ای که الان روش کار میکنیم پروژه بزرگ و خفنی محسوب میشه. اولش که شروع کرد به مقدمه از کل تیم تشکر کرد و داشتم با خودم فک میکردم نامینیت شدن از طرف این لیدر کاردست باید خیلی خوشایند باشه و یعنی کی رو انتخاب میکنه! که دیدم اسم منو گفت! خب خیلی حس خوبی داشتم و با دقت جملاتی که در موردم گفت رو گوش میدادم. و دیدم براش خیلی مهم بوده که تو چالش های پروژه من هیچوقت استرس آت نشدم و تنها کسی تو گروه بودم که خونسردیمو حفظ کردم و به کارم ادامه بدم. خودم بهش توجهی نکرده بودم و شنیدنش از زبون یکنفر دیگه برام خوشایند بود.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مینو