ثبت لحظاتی از عمرم

هجده ازچند؟

خب رسما ترم زمستون شروع شد و امشب اولین سمینارمه. این ترم فقط یه کورس برداشتم که با خود استادم هست و هدفم فقط و فقط اینه تز رو به یه جایی برسونم باهاش. خب شکر خدا کلاسا صبح زود هستن و مثل ترم پیش نصف شب نیستن. ترم پیش واقعا اذیت شدم بابت کلاسای دو نصف شب.

کارای تزم هم خوب پیش میره و داره کم کم به سمت تکنولوزی میره که عاشقشم!!!

چالش ورزشم خوب پیش میره با دوستان و عصر که میشه گاهی شیطونه میخواد گولم بزنه ولی برا اینکه بفرستم تو گروه خودمو مجبور می کنم پاشم و ورزشمو بکنم و گزارش رو بفرستم تو گروه.

برای تمرکزم به راه خوب پیدا کردم اپ فارست رو نصب کردم و گذاشتمش رو پنجاه دقیقه و میرم سراغ کارم و تو اون اون تایم گوشیرو میزارم رو فلایمد. دیروز عصر که اولین روز استفاده بود بدون دردسر سه راند رفتمو شب با خودم به حساب کتاب کردم دیدم اکه به ساعت در میون با این اپ برم جلو در یک روز حدود هشت تا پنجاه دقیقه می تونم کار کنم یعنی یشه روزی بیش از شش ساعت. و تصمیم گرفتم شروعش ساعت هفت تا هشت صبح باشه. امروز خوب پیش رفتم هم تمرکز داشتم هم اصلا خسته نشدم.

خب این ترم اولین تجربه درآمد دلاریم رو خواهم داشت و بیشتر از بعد مالیش اینکه برا بچه های لیسانس قراره درس بدم یه کم برام هیجان انگیزه. خیلی دوست دارم تو محیط دانشگاه باشم و از هر بهونه ای برای رسیدن بهش استفاده می کنم.

با این اوضاعی که ویزا در پیش گرفته احتمالا سوییچ کنم دکترا شرایط اوکیه و فقط باید سعی کنم کار الانم رو پیپر کنم بفرستم بره واسه ژورنال که اگه مجبور شدم سوییچ کنم دکترا دیگه مشکلی نباشه.

من همچنان منتظرم. بچه هایی که لند کردن میگن از این فرصتیکه تو ایران داری و پیش خانوادتی لذت ببر. آدمیزاد همینه همش دنبال چیزی هست که نداره. ظهر داشتم فکر میکردم اگه قرار باشه از مادرم خداحافظی کنم چه حالی خواهم داشت تصور اینکه من می دونم آخرین باری خواهد بود که می بینمشون و ایشون نمی دونن این دوری ابدی خواهد بود مو به تنم سیخ می کرد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

هفده از چند؟

امروز از اون روزا بوداااا با اینکه رسیدم به یه جایی از کارم که یه کم همت کنم دیتاهای ورودی نرم افزار رو کالیبره کنم خیلی از کارام راحت تر پیش میره ولی الان یه ساعتی هست نشستم سرش. صبح ایمیل آفر خوابگاه رو دریافت کردم. اون اوایل یه خونه دوبلکس مجزا رزرو کردم که قیمتش خیلی خیلی نسبت به بیرون از دانشگاه خوب بود. جاش هم عالی و ده دقیقه تا اقیانوس فاصله داشت. من حتی رفتم نقشه های خونه رو هم دیدم و یکیشو انتخاب و رزو کردم و عدل امروز صبح آفرشو گرفتم که از یک مارچ در اختیارمه!!! با اینکه باید خوشحال میشدم از اینکه ویزام هنوزنیومده کلی حرص خوردم. پا شدم حتی ماکارونی درست کردم برا پسرا که شاد شم بازم افاقه نکرد. دیدم اینجوری نمیشه. نشستم دقیقا نوشتم چیا داره اذیتم می کنه و آیا تحت کنترلم هست یا نه. باورم نمیشه یک صفحه شد و جالبه فقط دوتاش تحت کنترلم بودن و جالبتر اینکه فقط همون دوتا تاثیر مستقیم روی آیندم و اهدافم دارند. 

روش خوبی بود ذهنم کمی آروم گرفت انگار همه چی تو ذهنم پخش بود و هزار جور فکر جور واجور میومد تو ذهنم و مستاصلم میکرد.

یه اپلیکیشن هم نصب کردم که دقیقا هر چی تو گوشیم رو باز می کنم کنارش زمان میندازه و میفهمم من چقدر با این بخش از گوشیم کار کردم و خوبیش اینه یه قفل هم داره که اگه از تایمی بیشتر شد اون اپ رو قفل می کنه و اجازه نمیده بیشتر ازش استفاده کنی. اینستا واتساپ تلگرام رو گذاشتم رو سی دقیقه و بعد سی دقیقه دیگه نمی تونم ازشون استفاده کنم. داشتم فکر می کردم بخش تماس های ورودیم رو هم بزارم رو 15 دقیقه. خودم اهل حرف زدن با تلفن نیستم ولی بعضی از دوستانم که بهشون کمک می کنند واقعا بیش از اندازه صحبت می کنند پشت تلفن و واقعا اذیت میشم از این بابت.

الانم که مهاجرت کردم کف اتاق خوابم تا کمی از فضای خونه فاصله بگیرم ببینم می تونم نتایج این تستا رو با کار خودم آداپته کنم و بفرسام واسه استاد جان. باید انجامش بدم چون شنبه صبح باهاش جلسه دارم و از دوشنبه رسما کلاسا شروع میشن و بازم کارای تز لاک پشتی جلو خواهند رفت.

 

چالش ورزشمون خوب پیش میره و همدیگه رو پوش می کنیم. جدول عاداتام رو هم دوست دارم و یه فایل اکسل هم تو گوشیم درست کردم میزان اون عادتها رو توش ثبت می کنم خودش برام جمع میزنه و از دیدن جمع اعداد تو آخر ماه موتیو میشم ادامه بدم عادتهام رو.

 

همکارای من به طرز کنجکاوانه ای از برنامه من سر درآوردن و با اینکه خودم نگفتم بهشون هی ازم سوال می کنن کی میرم؟؟؟ چقدر اذیت میشم از این بابت و چقدر خوشحالم به خانوادم چیزی نگفتم در این مورد. کاش میشد احترام بزاریم به برنامه های همدیکه و انقدر سوالای خصوصی از هم نمی پرسیدیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

شونزده از چند؟

خب پشت لپ تاپ منتظر شروع جلسه با استاد جان هستم و الان دقیقا نیم ساعت گذشته ولی هنوز آنلاین نشدن و منم منتظزم. شاید کار غر مترقبه پیش اومده یا اصلا مثل خودم خواب مونده. خداییش ستمه عصر اولین روز ژانویه پاشه بیاد مدلسازی کار کنیم.

 

پریشب به مناسبت شروع سال نو نشستم یه برنامه واسه ایجاد یه سری عادت نوشتم همینکارو تو شروع سال نوی خودمون انجام دادم و نتیجه فو العاده بود. مثلا عادت خوندن روزی بیست صفحه کتاب منو به این جا رسونده که چندین کتاب رو خوندم. ایجاد عادت باعث یه روتین میشه در اون مورد که میخوای پیشرفت کنه و چون روتین شده دیگه صبر نمی کنی تصمیم بگیری اونکار رو انجام بدی یا ندی یا کی انجام بدی که خود این مرحله باعث میشه شاید اصلا انجامش ندی!!!

 

خب چند تا مورد رو علاوه بر مواردی که از قبل داشتم اضافه کردم. یکیش این بود که زمان چک کردن ایسنتا و پیامای گروهام رو ده دقیقه گذاشتم. دومیش بیدار شدن ساعت 5 صبح. دیروز روز اول بود و همون اول وقت یک دور مقاله ریوو کردم با اپلیکشین توماتو. این اپ فو قالعادست تا به خودم میاد یه سیکلش تموم شده و ادامه دادنش باعث میشه کل کارتو تموم کنی و وسطشم استراحت داشته باشی. تو برنامم کذاشتم روزی چهار دور اپ توماتو رو واسه کارای تزم برم. دیروز سه تاش رو تونستم برم .

 

خب یکی از بچه ها هم گروه زده به اسم لاغر بریم کانادا! هههههههههه خیلی اسم جالبی داشت فط سه نفریم که مصمم هستیم از امروز شروع می کنیم. من هدفمو کم کردن وزن نذاشتم هدف رو استمرار گذاشتم و فط تحرک و سلامتی برام مهمه!

 

خب از استاد خبری نشد پا شم برم سر کار خیلی دوست دارم پیاده راهی شم ولی خیلی سرده و می ترسم وسط راه پشیمون شم!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مینو

پونزده از چند؟

خب از اونجاییکه که یه مدت بود استاد جان هی برجکمو آرپی جی باران می کرد اصلا دست و دلم به کار نمی رفت. خصوصا که بعد از جلسه باید صورتجلسه رسمی بنویسم براش ارسال کنم. این صورتجلسات پشت سر هم نوشته میشن و جلوش وظایفی که بهم محول کرده رو  با ددلاین می نویسم و یه جاش هم هر چی نکته مفید در جلسه گفته شده می نویسم. البته که درست کردن و ادامه دادن این فایلای صورتجلسه ایده خودم بود ولی خب استاد جان کلی نت بهش اضافه کرده بودن و هی هم تاکید کرده بودن بازم اشتباه!! نمی دونم یا من رو مد نبودم یا استادم از چیزی ناراحت بودن و اولش گفتن که لطفا ناراحت نشو !!! منم جواب دادم ناراحت نمیشم و از اینکه کار من براتون مهمه خوش شانسم. بنابراین دو روز وفت داشتم تا جلسه بعدی و دقیقا نگه داشتم پنج ساعت مونده به جلسه کارو انجام دادم و فرستادم و ایشونم لطف کردن قبل جلسه بررسی کردن نت دادن و باید قبل جلسه نتشون رو می خوندم و تایم زون هم که مصیبت! نصف شب داشتم نتاشون رو می خوندم. ساعتو کوک کردم رو یک ربع به هفت چون هفت صبح جلسه داشتم. چرا زنگ نزد؟؟؟؟؟؟ نمی دونم با صدای فیلم دیدن همسری بیدار شدم هفت و بیست دقیقه بود پریدم پشت لپ تاپ ایمیل پشت ایمیل از استاد که کجایی؟ به هر زوری بود وصل شدم و قیافه ام در وضعی بود که استاد جان فرمودن اونجا سر صبحه؟؟؟؟؟ قشنگ دو دستم بردم بالا و زلفای پزیشونمو صاف کردم ههههههه جقدر جالبه من فکر می کردم استادم همیشه میدونه ساعت من چنده؟؟؟ ولی خب اینم درس خوبی بود مسایل من برای من مهمه و ایشون مسایل خودشون رو دارن و ممکنه اصلا یادشون بره من کجام؟؟؟؟؟ وسط خاورمیانه!

 

خب بعدش گفتم چه عجب که استاد کفت واندرفول و کول!!!!! باز انرژی گرفتم. رسما نوشتن تزم شروع شد و داشتن استاد سخت گیر رو از اعماق وجودم موهبت می بینم. واقعا بی دریغ داره هر چی بلده می گه و قشنگ برام وقت میزاره باید قدر دانش باشم.

 بعد از جلسه هم انقدر هول هولکی بیدار شده بودم اصلا انگار تو مخم خلا بود دوست داشتم بخوابم گوشیو سایلنت کردم کتاب دنیای سوفی رو برداشتم و رفتم تو تخت شازده که با بوی تنش دنج ترین جای دنیا برای منه به آرزوم رسیدم و چشام سنگین شد همین لحظه فسقل جان فرمودن گوشی زنگ میخوره!! مثلا گذاشتم سایلنت راحت باشم یه منشی دارم تصویرشو هم گزارش می کنه! هههه

بیدار شدم و کار اداره بود انجام دادم خوابم پرید.

 

مشغول نظافت خونه شدم و بادمجان سرخ کردم و با نون تازه هی لقمه گرفتم خوردم. برا بچه ها کوکو سیب زمینی درست کردم. نشستم با دوستام حرف زدم و یکی از بچه ها نیم ساعت قبل پرواز اجازه سوار شدن به هواپیما رو ندادن و چقدر دلم براش می سوخت و چقدر دلم نمی خواست اصلا جاش باشم. هر چند بالاخره با تاخیر میره ولی خب حس بدی داشت.

بعد از ظهر هم با همسری نشستیم کمی حرف زدیم و اومدم بیرون از اتاق نور پاییزی افتاده وسط سالن. شازده داره کتاب می خونه و فسقل نقاشی. یه چایی ریختم برا خودم و نشستم این حس قشنگی که الان دارم رو بنویسم.

 

میخوام چند تا پیجی که دارن حسابی درس می خونن رو فالو کنم که تو جمعشون باشم همش تو پیج به هایی هستم که اونجان و ناخودآکاه رشته افکارم گسسته میشه و وقتم هدر. تا اینجام یه کم کارا رو ببرم جلو که اونجا حداقل حجم کارام کم باشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

چهارده از چند؟

از ساعت 7 صیح با استادم جلسه داشتم و همین الان تموم شد و بالاخره یه موضوع کلی برای تز مشخص شد. گفت باید بهت سخت بگیریم و این سخت گیری ها رو به حساب روابط شخصیمون نزار. منم خواهش کردم اتفاقا سخت بگیر و ددلاین تعریف کن من عاشق چهارچوب تو کارم هستم و این جوری بازدهیم بالا میره.

قرار گرفتن تو این مسیر منو با آدمای زیادی آشنا کرد. جوونایی که تو 22 سالگیشون هستن و دارن میرن و چیا تو ذهنشون میگذره کسانی که تو شرایط خودم هستم. اساتید و هم کلاسیام یا ورکشاپایی که شزکت می کنم و هر کدومشون مال یه جای این کره خاکی هستم. بین اینا من استادم رو دوست دارم. زمان برد برسم به این نقطه. دقیقا یادمه سری پیش با ایمیلش چقدر بهم ریختم ولی الان که خیلی جدیدتر و تند تر از اون ایمیل بود اصلا ناراحت نشدم و متوجه بودم که حتما کار من براش مهمه که همچین فیدبکی بهم میده. ازش تشکر کردم بابت نکاتی که از تند بودنش یاد می گیرم و کلی خندید به این حرفم. آدم باهوش و زرنگیه و من واثعا به کارش اطمینان دارم. وسطا گفت بهت وقت میدم فک کنی اگه نمی خوای با من کار کنی میتونی سوپروایزرت رو عوض کنی و من همونجا جواب دادم صد در صد با خودتون کار می کنم و انتهای جلسه ازم تشکر کرد که فکر نکردم برا جواب دادن به این حرفشون.

دیروزم که همسری خونه بودن و حسابی فیلم نگاه کردیم. چقدر انیمیشنای الان پربار و عالین. انیمیشین روح رو دیدیم واقعا واقعا عالی بود و چند روز بعد باید مجدد بشینم نگاش کنم. من و همسری کاملا جذبشون شدیم. نمی دونم میتونه برای بچه های تو سن شازده و فسقلی هم جالب باشه یا نه. به همسری میگم یحتمل از فردا بعد جلسه کارم شروع میشه امروزو حسابی لش کنیم. دوستم حرف جالبی میزد که الان فقط باید استراحت کنیم و انرژی جمع کنیم واسه شروع ترم بعد. این ترم برامون سخت گذشت.

بعد ی قورمه سبزی توپ نشستیم فیلم بعدی رو ببینیم. انقدر آروم بود روندش که داشت خوابم می گرفت باقی فیلم رو گذاشتیم برای فردا و توپ گرفتیم خوابیدیم.

الانم فسقلا بیدار شدن و نیم ساعت بعد کارای مدرسه شازده شروع میشه. بریم صبونه بزنیم و پیش به سوی کار

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

سیزده از چند؟

خب به سلامتی 61 کیلو رو رد کردم و این عدد رو فقط در بارداری دیده بودم. تصمیم گرفتم کمی به خودم بیام و انقدر ریزه خواری نکنم. غذا رو نصف می کشم و با قاشق کوچیک می خورم و هر قاشق رو حداقل پنجاه بار می جوم. ناخودآگاه آدم از خستگی جویدن سیر میشه! تحرک هم که خیلی کم شده قبلا تو خونه با کتاب صوتی راه میرفتم و با اپ ورزشی نرمش می کردم خیلی وقته گذاشتمش کنار. صبح پاشیدم همه جا سفید بود با همسری راهی شدیم هم در راستای تصمیم من پیاده روی کنیم هم بریم وسایل پیتزا و ژله بخریم که بچه ها سفارش داده بودن. 

رفتیم و برگشتیم و تو راه هم حرف زدیم و خیلی چسبید. رسیدیم خونه بچه ها رو آماده کردیم راهی کتابفروشی جدیدی که تو ساختمان قدیمی راه آهن باز کردن شدیم خیلی خوشگل بود اونجا خیلی تو حیاطشم کلی برف بازی کردیم و برا بچه ها کتا ب خریدیم. برگشتیم چهارتایی پیتزا ردیف کردیم و تا حاضر شه هممون دوش گرفتیم. بعدشم با همسری نشستیم یه فیلم دیدیم.

کل روز رو هیچ کاری نکردم صبحشم تصمیم داشتم پیاده برم سرکار که انقدر سرد بود از صرافتش افتادم و گرفتم خووابیدم. امروز تصمیم گرفتم به استاد جان ایمیل بزنم و با افتخار عنوان تزم رو اعلام بدارم باشد که رستگار شوم. با کلی کلنجار بالاخره تصمیم گرفتم هم موضوع مورد علاقم باشه و هم واقع بین باشم که بتونم تو دو سال جمعش کنم بنابراین ایده های فضاییم رو گذاشتم کنار و این مدت در حال پیپر ریوو بودم و فک کنم دیکه کافیه تا این حد و یه جلسه می خوام که استاد جانم منو به راه راست هدایت فرمایند. جایزه هم برا خودم یه پلیور بافت از نت سفارش دادم که عاشق رنگش شدم.

تو گروه بچه هایی که برا ویزا درخواست می دن همیشه ساکت بودم یه مدته دارم کمکشون می کنم و فایلاشون رو نگاه می کنم تا کاری کرده باشم و این روزا بگذرون.

 

خب ساعت 1 شب رو گذشته اومدم ایمیل رو بزنم که گفتم اینجا بنویسم بعد برم سراغش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

دوازده از چند؟

خب رسیدم به عدد دوازده و هنوزم خبری نشده!!!

طبق پیگیری مدرسه متوجه شدم اوضاع شازده تو مدرسه مجازیش خوب نیست. چرا؟؟؟؟ چون پدر جان حوصله نداشتن همه پیامای گروه و ویسای معلم رو گوش بدن بنابراین حضور غیاب کلاسها رو از دست دادن و تکالیفی که تو ویس ها به بچه ها محول میشده هم همینطور. دفتر شازده رو دیدم تنها رنگی که استفاده کرده بود مداد سیاه بود!!! در اوج بی سلیقگی به نظرم رسید اصلا معلم لجش گرفته که مشقای بچه چرا انقدر حالت از سر باز کنی داره. سال اول یچه چی فکر میگردیم چی شد. جالبه صبح تا شب تو خونمون بحث تکالیف و درسای شازده بود. این بود که تصمیم گرفتم بقیه کار رو خودم دست بگیرم. بازم سر شلوغی.  خیلی منظم و خوشکل و رنگی پنگی با شکلها و رنگ آمیزا روز اول رو پیش رفتیم. تکلیفی که تو ویس به شازده محول کرده بود یه ارایه کلاسی بود که کمکش کردم خودش مطالب رو سرچ کرد و درآورد و توضیح داد. امروز هم از وسایل بازیافتی یه موش درست کرد و آهنگ موش بازیگوش رو هم با پیانوش زد و فرستادیم به معلمش انقدر خوشش اومده بود که توگروه برا بچه ها گذاشت و شازده هم کلی ذوق کرد. واقعا نمی دونم همه آقایون اینجوری هستن یا فقط همسر مهربان جان من این مدلین.

چند روزه میریم کارای دندونامون رو انجام بدیم که نمونه برا روزای آخر. دکترم گفته بود سه تا دندون عقل رو باید بکشم و یکیش نهان بود خیلی می ترسیدم امروز ازش سوال کردم میشه باهاشون مسالمت آمیز زندگی کنم و مواطبشون باشم و قبول کرد. انقدر سبک شدم که نگو.

 

میز جمع و جوری که همسری برام ردیف کرده بودن رو آوردم گذاشتم تو سالن جلوی رادیات کنار پنجره که پیش بچه ها باشم و میز خودمو داشته باشم. کل ترم رو رو میز غذاخوری پلاس بودم و خیلی بد بود که هی وقت غذا باید وسایلامو جمع می کردم. اینجوری هم بچه ها رو میبینم هم بچه ها منو و آقا فسقلی هوس خرابکاری نمی کنه و محیط هم قشنگه. سمت چپم پنجرست که الان داره برف می باره بالای سرم رو دیوار بشقاب مسی و زیر پام لوله رادیات رد شده و از جلو هم حرارت رادیات. اینجا عالیه معرکست.

 

امروز بابای الی فوت کردن چقدر ناراحت شدم چقدر روم تاثیر گذاشت زنگ زدن و حرف زدن باهاش و با مامانش خیلی سخت بود خیلی. و زدم زیر گریه. خدا سایه همه پدر و مادرا رو حفظ کنه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

یازده از چند؟

خوب امروز رسما همه پروژه ها رو سابمیت کردم و همه چیه این ترم تموم شد. سخت نبود و خیلی زود گذشت. برای ترم بعد میخوام فقط یه کورس بردارم چون تی ای هم هستم ممکنه نرسم خصوصا که ممکنه ترم بعد جابجایی هم داشته باشم.

مامانم از دیروز چند بار زنگ زدن برا احوالپرسی و آخر سر امروز گفتن حتما بیایین و واقعا ندیدن بچه ها اذیتم می کنه. منم بهشون گفتم ساعت چهار میاییم و چند ساعت میشینیم تا قبل ساعت نه بتونیم برگردیم بابت محدودیت تردد کرونا. یه ماهی بود نرفته بودیم خونشون.

نشستم پروژه رو نوشتم و تموم شد و خیلی سرسری یه نگاه بهش انداختم و با اینکه ددلاینش فردا بود سابمیتش کردم و دقیقا از زمان ارسال حس کردم باید بیشتر روی ویرایشش وقت میزاشتم. عجله کردم چون اگه به مامان یه ساعتی رو بگم باید دقیقا همون ساعت اونجا حاضر باشم وگرنه انقدر پشت سر هم زنگ میزنن که من اصلا استرس می گیرم بی خودکی. نوشتم تا تجربه بشه برام برام چیزی که مایه گذاشتی نزار مرحله آخر بابت عجله خراب بشه. این بود که بعد رسیدنم نشستم یه بار متن رو کنترل کردم و دو سه تا غلط املایی و دو سه تا هم گرامری داشت و یه جا هم رفرنس یادم رقته بود. مجدد ایمیل کردم به استادم و خواهش کردم قبلی رو نادیده بگیره.

و اما رسیدیم خونه مامان، برادرمینا هم اومدن به عشق دیدن بچه ها ولی برادرزاده هام نیومده بودن. یه کم بعد مامان گفتن برم دنبالشون بیارمشون. من و همسری با هم راهی شدیم و سر راه رفتم برای فسقلی هم یه شلوار راحتی خریدم چون به هوای یه ساعت نشستن رفته بدیم و فسقلی با جین راحت نبود. برا جایزه خودمم رفتم یه خط چشم ماژیکی خریدم که دقیقا همون رو روزای اول ازدواج خریده بودم و خیلی حس قشنگی داشت و یه رژ.

بعدشم تا شام حاضر شه نشستیم موهای مامان رو کوتاه کردیم که نرن آرایشگاه و بعدشم رنگ واسشون گذاشتیم و شبم فقط به خنده و حرف و شادی گذشت و همزمان چک کردن ایمیل!!!!

آخر شبم چون ساعت نه رو گذشته بود نمی دونستیم چیکار کنیم و نهایت ماشینو گذاشتیم موند خونه مامانینا و با اسنپ برگشتیم. یه دوش گرفتم نشستم فایلو ویرایش کردم و فرستادم استادم. از فردا هم باید یه برنامه بچینم و مفاله ها رو حسابی بخونم تا به قولی که به استادم دادم عمل کنم و قبل شروع ترم موضوع تز رو بزارم رو میز استاد جانانم.

خدایا میشه ویزامو زودتر ردیف کنی لطفا؟؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

ده از چند؟

خوبم آرومم بهترم البته بعد از سه روز متوالی در پایین ترین حالت مد سینوسیم! چه خوبه چند نفرو دارم که تو شرایط خودم هستن و راحت میتونم مسائلمو باهاشون مطرح کنم. هر چند که راهکاری هم نباشه همینکه گوشی هست که میشنوه و عمیقا درک میکنه چی میگم عالیه. یادمه شبی که داغون بودم شروع کردم با دوستم حرف زدم با اینکه چیزایی میگفت که باب میلم نبود ولی همینکه یه نفر از بیرون گود به دغدغه ام نگاه کرد و حقیقت رو گفت کلی اروم شدم. بعدشم یه ماکارونی مشت درست کردم با سالاد شیرازی و ارامشمو با مرتب کردن خونه تو خونه پخش کردم.

با هر صدای ایمیل میپرم رو گوشی. شازده میگه منتظر چی هستی؟ میگم ویزا و بهش میگم دعا کن زودتر بیاد خسته شدم! خیلی شیک میگه مامان جونی باید صبر داشته باشی و هیچی دیگه دو روزه داریم صبر تمرین میکنیم! 

این روزا خوبیم آرومیم یه وقتایی به روزای رفتن فک میکنم و کارایی که باید روزای اخر حتما انجامشون بدم. بد نیست یه چک لیست بزارم هر بار به ذهنم میان بنویسم یه سریهاشون خیلی مهمن! تنها چیزی که یه کوچولو اذیتم میکنه همکارمه که الان دقیقا چهار ماهه اموزش دیده و کار رو عملی دادم انجام هم میده ولی دیگه واقعا رو مخمه واسه هر چیزی سوال میپرسه. بابا فک کن نیستم یه کم تحلیل کن یه کم بسنج چندتا چیزو چک کن و تصمیم بگیر. حالا ببینم میتونم تا رفتنم رو این بعدشم کار کنم که تمرین کنه. چون این ماهیت کار منه نهایت تصمیم گیرنده انجام کار خودشه و خوبه اینم تمرین کنه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو

نه از چند؟

من خیلی دوست دارم مناسبتای تولد و این جور چیزا رو برا طرف هایلایت کنم و بگم خیلی برام مهمی. از وقتی بچه ها رو داریم هم همیشه تلاش کردم ببینن این بهوونه ها رو برای شادی کردن. تولد شازده بود و از اول ماه داشت میشمرد به روز تولدش برسه. دیگه بزرگ شدن و نمیشه یه جوری حواسشو پرت کرد تا سورپرایزش کنیم. دیگه شب تولدشم خوابیدنی تاکید کرد که الان زود بخوابم فردا بهترین روز زندگیمه. منم که سرم شلوغ بود نتونستم برم خرید وسایلایی که خونه رو تزیین کنم براش همسرمم این روزا سرش شلوغ. گفتم این که دیگه می دونه و سوپرایز نمیشه بی خیال شم. صبح زود پا شد و قیافه که این چه وضعشه چرا خونه تزیین نشده چرا منو سورپرایز نکردین هههه پشت بندشم تلفن و تلفن و تبریک تولد شازده. هیچی باباییشو فرستایم رفت وسایل بخره خودشم رفت اتاق مثلا نفهمه چندتا هم کادو خریدیم که مثلا کادو زیاد بگیره خوش به حالش بشه. کادوهاشم همون چیزایی که این روزای اخیر چشمشو گرفته بود خریدیم و یکیشیم دادیم فسقلی بهش بده. خاله جونشم اومد طبق معمول پر از کادو و حسابی خوش خوشان بچه ها شد. کیک خوردیم فشفشه بازی کردیم الکی رقصیدیم و عصر شد و افتادم به جون پروژه لامصب یه تیکشو نمی تونستم حل کنم و باقی حل هم وابسته به اون یه تیکه بود و دو روز وقتمو گرفت و همین الان پیدا کردم چی به چیه و خوشحال که تا شب تمومش کنم و فردا هم بدم همسری کشیدنی هاش رو بکشن دستشون تند تره و اون یکی پروژه رو جمع کنم.

خب خب خب در راستای کار کردن رو خودم که از فضای مجازی کمی فاصله بگیرم که هم وقتمو نگیره و هم استرس نگیرم بابت عقب موندم ویزام، کتاب دارن هاردی رو گذاشتم دم دستم و هر بار وسوسه میشم گوشی بگیرم دستم بجاش کتابو بر میارم و چند صفحه ای می خونم و چون محتواش انگیزشی هست سریع برمیگردم رو کارم. دیروزم که کلا گوشیم موند تو داشبرد ماشین و با خودم نیاوردمش. 

باید بعد از موفقیتم یه جایزه برای خودم بگیرم.

این روزا وقتی شب میشه میخوام بخوابم واقع خسته ام و اصلا نمی فهمم کی خوابم برده. درس خوندن و انجام پروزه اصلا برام سخت نیست و اصلا تا الان حتی یکبار هم به ذهنم نمیومده بگم اه اه خستم کرد و به جورایی انگاری اصلا مهم هم نیست برام. شاید چون هدفم یه چیز دیگست و این تنها راه رسیدن بهشه و به اون هدفه تمرکز کردم سختیاش اصلا به چشمم نمیان و نتیجه هم خوب میگیرم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مینو